خرید بک لینک
کلاسِ اوّلِ ابتدایی بودم ، وقتی برای اوّلین بار رفتیم سرِ کلاس ، کوچه بالایی و کوچه جنانیxadها یک طَرف و ما پَشندیxadها طرفِ دیگرِ کلاس نشستیم . از همان روزِ اوّلِ کلاس را با دُشمنی شُروع کردیم .مُعَلّم که آمد سرِ کلاس با تَوَجُّه به قَد ، دانش xadآموزانِ کلاس را از اَوّل مُرَتّب کرد ولی باز هم نگاهمان به هم دوستانه نبود .یک روز مُعَلّم لوحهxad هایی آورد و از دیوار آویزان کرد که اَشکالِ مُختَلف داشت و از ما خواست هر عکس را که با خَطّxad کش نِشان میxad دهد با صدایِ بُلَند اِسمَش را همه با هم بگوییم .لوحۀ اَوّل را گفتیم ، در لوحۀ دوم عکسِ زَنبورِ قِرمزی بود .بُلند خواندیم : دوند !مُعَلّم با خَطّxad کش کوبید به میز و با عَصَبانیّت گفت : دون چیه این زنبوره ؟!و ما فهمیدیم شهریها به دوند زنبور می گویند . لوحۀ بَعدی عکسِ هویج بود .کوچه بالاییها گفتند : گَزَرما در حالی که به آنها میxad خَندیدیم و مَسخرهxad شان میxad کردیم گفتیم : یوک مِگِن گَزَر ، خانم ای اِسمِش زِردَکه !مُعَلّم کوبید رویِ میز و گفت : خَفِه شین ، سرِ کلاس با لَهجِه حرف نزنید ! این هویجه !هویج !! با خودم ( شاید بقیّه هم همین فکر را کردند ) فکر کردم چه مسخره ! هویج ( اَدویه ) را که در قَطقی و آبگوشت می ریزند .ولی از بَس مُعَلّم بَد اَخلاق بود جُراَت نکردیم حرفی بزنیم ، پس یاد گرفتیم به دوند ، زنبور و به زَردَک یا گَزَر هویج هم می گویند .

برچسب: نویسنده: نیکی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:22

[email protected]  

مطالبی در اینجا درج می شود که ؛

1ـ درباره یا پیرامون «فریومد/فرومد» باشد.  

2ـ جنبۀ (تاریخی،علمی،فرهنگی) داشته باشد.

3ـ کار علمی یا قابل توجّه از « فریومدیها/فرومدیها» باشد.

برچسب: نویسنده: نیکی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1402 ساعت: 14:13

در هجدهم تیرماه 1398 درخواستی مَبنی بر مُساعِدَت برای چاپِ کتاب در بارۀ « شُهدای فُرومَد » به بُنیادِ شهید میامی دادم ، 4 نُسخه کتاب هم که تا آن زمان چاپ کرده بودم به بُنیاد هدیه دادم . مُدّتی بعد از رئیسِ بُنیاد پرسیدم : نتیجۀ نامه چی شد ؟گفت : ما نامه را به بُنیادِ اُستانِ سمنان فرستادیم . آنها هم به تهران فرستاده xadاند ، هنوز جواب نداده xadاند .انتظار طولانی شد تا اینکه امسال کتابِ « شُهَدای فُرومَد » را در 316 صفحه و فِعلاً 100 نُسخه با هزینۀ خودم چاپ کردم . البتّه بعضی دوستان چند نُسخه کتاب پیشxad خَرید کردند . از جُمله دکتر علی xadاکبر مُعینی برادرِ شهید اسماعیل مُعینی هزینۀ 20 نُسخه به مبلغِ 5 میلیون تومان به حسابِ من واریز کرد و چند نفر از دوستانِ دیگر ولی 10 میلیون تومان هم یکی از دوستان قَرض داد و این کتاب چاپ شد . عکسِ جلدِ کتاب را هم در فَضای مَجازی برای رئیسِ فِعلی بُنیادِ شهید میامی فرستادم و میxad داند که کتاب چاپ شده است . به هر حال بُنیادِ شهیدِ شهرستانِ میامی از کنارِ این قضیّه بی xadتفاوت نمی xadگُذرد . می xadگُذرد ؟!ما باید اُمیدوار باشیم . اینکه با یک برادرِ شهید برای خَریدِ کتاب صحبت می xadکنم و او می xadگوید : هر چه برادرِ بزرگ xadترم بگوید ، ما همان را انجام می xadدهیم . بعد برادرِ بُزرگ xadتر می xadگوید : برادرِ کوچک xadترمان بیشتر در جریانِ این اُمور است هر چه او بگوید ما همان را انجام می xadدهیم . برادرِ کوچک xadتر می xadگوید : حالا که به من واگُذار کرده xadاند ما هر کدام 2 کتاب جَمعاً 6 کتاب میxad خواهیم . جای اُمیدواری است . حالا درست است که جوابِ تِلِفُن را نمی xadدهد و پیامَک زده است که : ما که درخواستِ کتاب نداشته xadایم . ولی از قَدیم گفته xadاند : غُورِه حَلوا می xadشود امّا به صَبر ! حال

برچسب: نویسنده: نیکی رضوانی تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 20:48

صفحه بندی